تبليغاتX
اینجا ترخون... خوش آمدید

این روزها داستان اهانت یک موجود بی هویت به مقام والای حضرت امام علی النقی(ع) بر سر زبانها است.فعالین فرهنگی کشور هم به انواع مختلف ارادت خود به آن امام همام و محکومیت این اقدام پلید را نشان دادند.اما نکته ای که کمتر به آن توجه شد بررسی و تبیین علت بروز چنین اقدامی بود که در فضای نت کمتر به آن پرداخته شد.اما براستی علت این اهانت توسط کسی که خود قبلا در این فضا رشد کرده چیست؟ و چرا توهین به امام هادی؟

همانطور که می دانید ناتوی فرهنگی تلاش گسترده ای برای سرکوبی اعتقادی دین مبین اسلام و خصوصا مذهب فاخر تشیع آغاز کرده است.علت آن هم استحکام اعتقادات شیعه در مبانی دین و نیز قدرت تحلیل اعتقادی مسایل روز با استفاده از قرآن و معارف اهل بیت(علیهم السلام) است.این موضوع ذهن دشمن را به شدت مشغول کرده و خود انگیزه ای است برای در هم شکستن قدرت اعتقادی شیعه.

اما دقت کنید! مخاطب این نقشه شوم، شیعه و شیعیان هستند.شیعیان در مبانی اعتقادی خود بسیار معتقدند.حتی آنهایی که شاید به مبانی فرعی دین اعتقاد چندانی ندارند در ایام عزاداری حضرت سید الشهدا(ع) به سر و سینه می زنند و ارادت خود را به مقام شامخ آن امام همام می رسانند.این رفتار نشان دهنده عمق معرفت شیعه به اهل بیت – بعنوان جانشینان رسول الله – بوده و همین موضوع دشمن را بسیار نگران کرده است.

حال با توجه به مقدمه می توان هندسه حمله فرهنگی به اعتقادات شیعه را به خوبی ترسیم کرد.غرب(ناتوی فرهنگی) به نیکی می داند ائمه اطهار برای شیعه بسیار قابل احترام هستند.این سوژه خوبی برای محک زدن عمق اعتقادات به امامان معصوم ما است.پس می شود با یک تحریک کوچک فهمید که آیا شیعیان هنوز هم به مبانی فکری خود اعتقاد دارند یا نه.اینجا است که دشمن می تواند برای گام بعدی نقشه بکشد.

همان کاری که در توهین به مقدسات مسلمانان در به آتش کشیدن قرآن ، کاریکاتور موهن به مقام حضرت پیامبر(ص) ، به آتش کشیدن مساجد مسلمانان و ... انجام داده اند.به بیان دیگر ناتوی فرهنگی غرب در پی سنجش میزان مسلمان بودن مسلمانان است.آن هم در مدت زمان های منظم.اگر دقت کرده باشید هر چند ماه یک بار خبری مبنی بر توهین به اعتقادات مسلمانان(با مذاهب مختلف) به اشکال گوناگون می شنوید.این همان امتحانی است که دشمن هر از چند گاهی انجام می دهد تا نسخه های بعدی خود را منظم تر بپیچد.حال چرا توهین به امام هادی(ع)؟

استثمار پیر- انگلستان – از سالها پیش سیاست "تفرقه بینداز و حکومت کن" را سرلوحه کار خودش کرده است. جایی خواندم که در زمان حکومت قاجار، حدود 50000 قمه برای انجام مراسم قمه زنی به هیئت های مذهبی تهران و برخی شهرهای کشور هدیه داده اند! با علم به این موضوع می شود فهمید که تخریب و سرکوب مذهب شیعه چقدر می تواند به رسیدن اهداف آنان کمک کند.

همین انگلستان در سالیان قبل تلاش موذیانه ای در تمسخر بعضی اسامی محترم شروع کرد و نتیجه این شد که ما امروز بعضی از اسامی و القاب ائمه اطهار(ع) را مسخره قلمداد می کنیم.(این هم از بی معرفتی ما شیعیان)

این سوال را از شما می پرسم: چرا غرب هیچگاه جرات توهین به این سبک و سیاق را به مقام همام امام حسین(ع) پیدا نمی کند؟ علت این است که ناتوی فرهنگی غرب نیک می داند که امام حسین (ع) حساب ویژه ای در زندگی شیعیان دارد.اما آنان می دانند شیعیان بخاطر کمبود معرفت و دیگر مسایل مذهبی شناختی از امام هادی یا امام جوادالائمه ندارند.اینجا است که فرصت برای چنین اقدامات لجن باره غرب فراهم می شود.

امروز غرب در تلاش است تا با هدف قرار دادن نقاط کور مسلمانان و علی الخصوص شیعیان ، بر نظام فرهنگی و اعتقادی آنان مسلط شده و راه را برای دیگر اقدامات مخرب خود باز کند.این توهین نمونه ای از همین تلاش زیرکانه برای تخریب اعتقادات شیعه بود.حرکتی مذبوحانه که مانند گذشته به شکست منجر گردید.

 ************ 

اول : امشب یکی از زیباترین شب های سال است.مواظب باشید لیله الرغائب را به راحتی از دست ندهید.ما هم در کنار حضرت ارباب نایب الزیاره تان هستیم.

دوم : این مقاله از وحید جلیلی را حتما بخوانید.گاهی آفت به میوه های رسیده هم می رسد!

سوم : بقول عمو سجاد : " انرجی هسته ای ، به جان ما بسته ای"... منتظر دیگر گفته های شما در مورد این پدیده زیبا هستم.

چهارم : حظ کردم وقتی دیدم هیئت دیپماتیک ایرانی در عین سادگی و اقتدار به عراق می رود.حظم کامل شد وقتی عکس های زیارتی آقای جلیلی و هیئت همراهش را دیدم.

پنجم : در شهادت حضرت امام هادی(ع) کمی به شناخت ایشان وقت بدهیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1391ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

سید حسین همسایه مان بود.کل دوران ابتدایی همکلاسی هم بودیم.پدر محترمش خشکشویی داشت و به مردم داری و خدمت،شهره محله بود.سید حسین را می شد نمونه کامل یک بچه مثبت قلمداد کرد.بسیار منظم و مقید بود.خانواده اش هم همینطور بودند.تمام برادرانش- بغیر از یکی شان – اهل درس و نظم بودند. من و سید حسین رقیب همدیگر بودیم.در تمام برنامه های فوق برنامه مدرسه با هم رقابت داشتیم.رقابت توام با رفاقت.خیلی از همکلاسی هایمان حسودی شان میشد.من و سید حسین با هم درس می خواندیم.با هم مسجد می رفتیم.با هم بازی می کردیم.گاها با هم ناهار می خوردیم و ... . بعد از اتمام دوره ابتدایی او راهی یک مدرسه دیگر شد و من نیز مدرسه ای دیگر. همدیگر را در محله می دیدیم.سلام و علیکی و... خداحافظ.او مشغول درس بود و من نیز همینطور.گذشت تا سالها.آمار سید حسن را داشتم.می دانستم همچنان در درس موفق است.هم رشته بودیم.علوم تجربی.بعدها فهمیدم که در کنکور رتبه خوبی زده و پزشکی مشهد قبول شده است.او هم مثل من از مشهد خوشش می آمد.با اینکه تهران می توانست ادامه تحصیل بدهد اما مشهد را انتخاب کرد.دیگر از او بی خبر بودم.دوست دوران ابتدایی و بچه محل مان در حال تحصیل پزشکی بود و ما نیز گرفتار زندگی و مسایل حاشیه ای اش.... تا دیروز...

اتفاقا نام او را جایی دیدم و به فراست افتادم تا پیدایش کنم.و پیدایش کردم.دکتر سید حسین به تازگی بورد تخصص خودش را در رشته جراحی گرفته بود.جالب تر اینکه نام و نشانش را در یکی از بخش های محروم یکی از شهرهای جنوب خراسان دیدم.البته تعجب نکردم.روحیه سید حسین را می شناختم.تلفن تماسش را گیر آوردم.بعد از تماس و حدود نیم ساعت آزار و اذیت به سبک خودم ، من را شناخت.از پشت تلفن داشت بال در می آورد.خیلی خوشحال شد.برایم تعریف کرد که بعد از اتمام دوران تحصیلش برای خدمت به این منطقه محرم آمده است.خودش و خانواده اش – که شامل یک همسر و یک دختر کوچولو است -  با رغبت تمام برای خدمت به مردم محروم به این منطقه آمده اند.سید حسین خودش بچه سخت کوشی بود.وقتی برایم از حال و روزش تعریف می کرد به روشنی میشد تصورش کرد که در چه حال قشنگی سیر می کند.پشت تلفن با آن لحن پر از شور و نشاطش گفت : "می دونی مهدی حق ویزیتم چنده؟ 5000 تومن! هر کی هم نداره و کارت امداد(کمیته امداد امام خمینی) رو می کنه رایگان. آتیش زدیم به مالمون رفت پی کارش". به حالش غبطه خوردم.احساس کردم تمام دنیا مال سید حسین است.خدا او و تمام سید حسین هایی که از خوشی شان می گذرند و برای خدمت به همنوعان شان درد غربت و سختی های دیگر را به جان می خرند حفظ کند...

 ************

 دکتریه : از همان کودکی از رشته پزشکی خوشمان نمی آمد! اما (بعضی) دکترها را دوست می داریم شدید شدید.

سفریه : قرار شد وقتی اگر گیر آمد و ما هم روپا بودیم و مشکلی نبود و آسمان و زمین و هم هماهنگ بودند به محل زندگی دکتر سید حسین مسافرتی داشته باشیم و ویزیتی خدمت ایشان نماییم تا ببینیم مشکل مغزی مان حل شده است یا نیاز به جراحی آندومتریال دارد!

 

انرجیه : این انرجی هسته ای عجب چیزی است ها... بیخود نیست می گویند حق مسلم ماست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

01

از اونجایی که ما خانوادگی به این کوچه ها ارادت داریم پست این هفته رو راضیتین زحمتشو کشیدن.بماند که که با چه مکافاتی دو کلوم گفتن ما نوشتیم!نوشته های زیر بدون هیچ سانسور و حذف و اضافه ای تولید شده!

 من : خوب بچه ها عکسو دیدین.این عکسو عمو رامشت گرفته .حالا هرچی می خواین در موردش بگین .

راضیه : در مورد کی؟!

مرضیه : نچ...! در مورد همین گنجیشکه دیگه.همینی که خم شده کار خطرناک داره می کنه!

راضیه : آها... خوب... بابایی من قصه شو بگم؟

من: بله بفرمایید... فقط کوتاه باشه لطفا.

راضیه : این گنجیشکی که اینجاست اسمش دم طلاست... نع... اشی مشیه.خیلی گنجیشک مهربونیه.اومده اینجا لب حوض خونه مادربزرگش داره دنبال یه چیزی می گرده . نمی دونم چیه! بابایی دنبال چی می گرده؟

من : چمیدونم!

مرضیه : ( بگو داره دنبال دوستش می گرده)...

راضیه : آره همونجوری که این مرضیه فضول گفت ، داره دنبال دوستش می گرده.دوستش یه کفتره!(به لفظ "کفتر" خوب دقت کنین!!!)

مرضیه : بابایی مگه کفتر تو آب جا میشه؟

من : نه دخترم... کفتر تو لوله آب جا نمیشه!

مرضیه : راضیه خانوم... بگو دنبال دوستش که زنبور بوده می گشته.هاچ زنبور عسل!

راضیه : تو چیکار داری به دوستش خوب... هاج زنبور عسل دنبال مامانش می گشته.نه گنجشک دنبال هاج بگرده.هاج دوست اون مورچه ها بوده نه این اشی مشی... فضولی نکن دیگه بزار قصه مو بگم!

مرضیه : برو بابا... من اصلا با بابایی قصه می گم.

من : دعوا نکنین قرار شد با هم داستان بگین دیگه.اینجوری باشه صدای هیچ کدومتونو ضبط نمی کنم.

راضیه : بابایی ! این مرضیه اعصاب منو خورد می کنه. هی میاد وسط قصه ام نظر میده.من اصلا این اشی مشی رو نمی خوام بگم.می خوام قصه اون گاوا رو بگم عمو رامشت ازشون عکس گرفته بود بی تربیت بودن!

مرضیه : خودت اعصاب منو خورد می کنی! اصلا من به عمو رامشت میگم عکس دم طلا رو بگیره خودم در مورد دم طلا قصه بگم.اینم عکسه گرفته این عمو رامشت؟

راضیه : نخیر اول من باید قصه بگم... جرات داری؟!

 

و این داستان همیشه ادامه دارد...!!

 

آخر شب ، مرضیه ، روی تخت خواب در حال خوابیدن : بابایی! اشی مشی اونطوری خم شده بود نیفته تو آب یه وقت!!!... 0پراش خیس...

 

انرجیه : بچه ها هم قبول دارن که انرجی هسته ای حق مسلمشونه... تازه آخرشم میگن مرگ بر اسرائیل(انگار رابطه شون با امریکا بدک نیس!!)

*************

همین موضوع را در کوچه های بغلی مطالعه بفرمایید

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

 

اسمت تو قرعه کشی اعتکاف حرم مطهر (مسجد گوهرشاد) اتخاب بشه اونوقت نتونی بنا به دلایلی تو اعتکاف شرکت کنی... این یعنی سعادت!

 

دل خوشیه : دلمان به اعتکاف سال بعد خوش است... امیدوارم زنده باشیم و لذت عشقبازی را در حرم مطهر تجربه کنیم.

انرجیه : چه می کنه این انرژی هسته ای! الکی نیست میگن حق مسلم ماست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

چند روز پیش برای اقامه نماز به یکی از مساجد سطح شهر مراجعه کردم.نزدیک اذان بود.جمعیت کمی داخل مسجد بودند.وقت اذان که رسید پیرمرد محترمی برای گفتن اذان دستش را به گوشش گرفت و صدایش را هویدا کرد! چشمتان روز بد نبیند.صدای بسیار قوی با زنگ بالا و همچنین دو رگه که نعره میوه فروش های دوره گرد را برایم تداعی کرد.تصور کنید در آن فضای کوچک مسجد تحمل چنین صدایی چقدر می تواند لذت بخش باشد!

حیفم آمد که این مسجد دست جوانان نیست که بخواهند مراسم اذان را مدیریت کنند و سایر برنامه های عبادی فرهنگی مسجد را رتق و فتق نمایند.چه خوب بود اگر میشد تمام مساجد مجهز می شدند به افرادی که جاذب هستند نه دافع.

در همین افکار بودم که رفتم به سال های پیش.جایی که خودمان با بچه های مسجد یک تیم قوی درست کرده بودیم و کار فرهنگی می کردیم.آنقدر انرژی داشتیم که گاهی از خانه و زندگی فراموش می کردیم.مراسم برگزار می کردیم در حد عالی.جوری وارد گود شده بودیم که بزرگترها – همان پیرمردها – جرات نداشتند به کارمان خرده بگیرند.البته هر از چند گاهی تیرهایی به سمت مان پرتاب می کردند که آن هم به فراخور سن و سالشان طبیعی بود.آنقدر فهمیده بودیم که هیچ وقت به کردارشان نمی کردیم و مراعات را سیاست خود کرده بودیم.

بین بچه های مسجد همه نوع متخصصی بود.بهترین قاری قرآن استان و کشور.بهترین موذن کشور.بهترین خطاط استان.بهترین روزنامه دیواری نویس استان.بهترین چایی دم کن! بهترین فوتبالیست منطقه و خیلی بهترین های دیگر.این بهترین هایی که می گویم تماما در مسابقات استانی و کشوری مقام داشتند.خلاصه مسجد دست بچه ها بود.بین خودمان مجمع داشتیم.بزرگترمان کلاس سوم دبیرستان بود.تصمیمات مان را برای تایید و اجرا به تایید همان بزرگترها می رساندیم به هر نحوی بود.یعنی قدرت مذاکره دیپلماتیک داشتیم.خیلی سخت بود که بتوانیم بزرگترها را قانع کنیم.

آنقدر کارمان بالا کشیده بود که طبقه زیر زمین مسجد را گرفتیم برای کارهای فرهنگی مان.نمایشگاه برگزار کردیم و مسئولین منطقه مان را دعوت کردیم.اصلا سرمان درد می کرد برای برنامه های فرهنگی.یادش بخیر.فقط همین زندگی ما را از هم جدا کرد.الان هر کداممان گوشه ای هستیم و البته با هم در ارتباطیم.اما از آن جمع با صفای (( بچه های مسجد)) جز خاطرات شیرین چیزی نمانده است.

در همین حال بودم که دیدم آن موذن نا آگاه نعره می کشد : قد قامت السلات!... از نهیب نعره اش به قاعده یک فنر جمع شده از جا پریدم برای اقامه نماز.دعا می کردم امام جماعت لا اقل جاذب باشد نه دافع!

  

مرتبط نوشت : انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط مهدی  |