الان ساعت دو و ربعه و من باید از شرکت برم تا جام جم، تو این گرما
، و در یک مراسم ناشناخته شرکت کنم و به عنوان نماینده شرکت یک لوح تقدیر رو که به قول چاچا، مدیرم، از طرف انجمن خانم هایی که یه روزی دور هم سبزی پاک می کردن و بعدش به این نتیجه رسیدن که محصول ما خیلی خوبه، تحویل بگیرم. هییییی ...
امروز با قزاقستان کنفرانس تلفنی داشتیم راجع به مدیا پلن. البته که من وسطش رفتم ناهار و خیلی دل ندادم به هر آنچه که اسمش کار است!
ساعت ۸ امشب، یه غذای فرانسوی در انتظار منه. رو در روی آدمی که تصور کردنش روی صندلی روبرو خیلی سخته.
امروز سر ناهار که با بچه ها حرفش رو می زدیم، گریزی زدیم به اون اولاش که از کجا شروع شد. چی شد که به اینجا رسید. همش قیافه پوپو جلو چشممه که حتی نمی تونم فکر اتفاق افتادن این جریان رو کنم!
از هیجان از جام پریدم! مامان، فکر فوق العاده ای بود! در باز می شه و یه دسته گل خیلی قشنگ می ره تو خونشون، از طرف ماهی.. ماهی که هنوز ندیدنش اما می گن که بسیار مشتاق دیدنش هستند.. زنگ زدم به پوپو که بیا مشورت. جیغ زد که: وای ماهی، عالیه..! گفتم میام دنبالت، میریم "بهرام" گل بخریم. ۲۰ دقیقه بعدش دم خونشون بودم. پرید تو ماشین که باباش اینو گفته و مامانش اونو گفته که چطوری پروژه با موفقیت به پایان برسه. داشتیم فکر می کردیم که چه آژانس مطمئنی پیدا کنیم، دم خونشون آژانس بگیریم یا از دم گل فروشی؟ اگه آژانسه آشنا می بود تو اون محل، شاید خیلی خوب نبود که دو تا دختر برن تو و گل بفرستن دم یه خونه .. خلاصه که گفتیم یه کاریش می کنیم!
ساعت ۹ شب، تو گل فروشی.. لابلای گل ها می چرخیدیم و کیف می کردیم. از گزینه رز رسیدیم به گل های قشنگی که اسمش رو هیچ وقت یاد نمی گیرم، اما فکر کنم آلسترومریا بود. سبد گل های بزرگی از همین گل داشت. من می خندیدم و به پوپو می گفتم: این دیگه خیلی سنگینه، اینو بفرستم معنیش تقریبا تو مایه های اینه که "بیا منو بگیر!" در نهایت صاحب یه دسته گل شدیم به همون بزرگی که فقط ۴ تومن برای تزئینش پول داده بودیم. به رنگ تونالیته های بنفش با روبان ساتن زرشکی، کلی برگ های هیجان انگیز استوایی و چوب های فرفری داشت که بهشون یه چیزای نقره ای بامزه وصل کرده بود. یه بغل گل بزرگ شده بود. یه بغل به اندازه بغل خودم. آقای گل اومد و دسته گل رو گذاشت عقب ماشین.
پوپو زنگ زد به برادر کوچکتر ترخون و گفت که الفی کجایی؟ همون نزدیکیا بود. گفت: ما میایم دنبالت که برسونیمت خونه. بچه یه کلام هم نپرسید که چه خبره و اینا. رسوندیمش دم خونه و یه قصه بافتیم که تو رسیدی دم در و دیدی اژانس دنبال زنگ می گرده. برق ها هم که رفته. گل رو تحویل گرفتی و بردی بالا. تا آخر عمرت هم این راز و نگه می داری!
پروژه با موفقیت تمام انجام شد و اهل خونه کلی ذوق کرده بودن. روی گل یه کارت ساده بود. "برای ترخون عزیز،ماهی، ۲۷ خردادماه ۸۷"
زنگ زد. می خندید و می گفت سورپریز فوق العاده ای بود. گفت تو فوق العاده ای، دوستت دارم. آخر شب مسج زد که یکی از قشنگ ترین شبهای زندگیمو بهم هدیه دادی..
شب برای مرمر تعریف کردم. می خندید و می گفت این بیچاره هم عادت نداره تو محبت کنی بهش.. تا حالا داشتی ترورش می کردی، دیگه امشب یهو سکته اش دادی! می خوای تو محبت نکن اصن!
کلی دلم می خواست از عکس العمل مامانش بفهمم که چی گفته و چی کار کرده. تعریف نمی کنه اما! من هم هیچی نپرسیدم.
امروز پوپو دیر اومد سرکار. وقتی از آقای همکار گفت و همه نتایج خوبی که تا اینجا به دست اومده (!!) رو پا بند نبودم. این هم قصه ای جدا داره. اما هر چی که هست رابطه این دوتا با هم برای من پر از حس های داغه. پوپو فقط یه سوال پرسید: فکر می کنی این جریان برای من خیر باشه؟..
وقتي حرف ترخون مياد وسط، حس هاي عجيب غريبي وجودم رو پر مي كنه. پنج شنبه دقيقا شد ۳ ماه از اولين روزي كه ما با هم بيرون رفتيم. از اولين روزي كه من بدون هيچ حسي كنارش راه رفتم و حرف زدم. از اين ور و اون ور تعريف كردم و بالا پايين پريدم. فقط چون خودم بودم. اما مي دونم كه تو چشمام حتي يك قطره از اون برقي كه بايد نبود. از اون روز به بعد، فقط آقاي ترخونه كه پا وايستاده و ميگه من ميدونم، همه چيز به خوبي پيش ميره، من كسي رو كه مي خوام پيدا كردم.. مهربونياش هم چيزي غير از اين نميگه.
گاهي اوقات، شنيدن يك آهنگ كافيه تا ته دلم بلرزه. ياد ماهي چند سال پيش بيفتم كه چقدر رها بود. جريان عشق مثل آب وجودم رو در بر مي گرفت و براي دوست داشتن نيازي به فكر كردن نداشتم. حالا دلم براي اون همه بي پروايي تنگ شده و آرزوي يه چيكه از اون همه احساس صادقانه رو دارم. دلم براي ترخون هم مي سوزه. شايد وقت خوبي براي به من رسيدن نبود.. وقتي كنارشم، تمام وجودم منقبض و به هم فشرده است.
تو يكي دو ماه اول تا تونستم ازش ايراد گرفتم، چرا آرومي من كه شلوغم پس ما با هم نمي سازيم.. ببين من چه خوب جزئيات رو تعريف مي كنم ولي تو نه، پس اينطوري كه نميشه، من حوصله ام سر ميره يه وقت! تا تونستم از درون خودمو خوردم با تمام بهانه گيري ها و مقايسه هايي كه بي نتيجه بود. با كسي مقايسه اش مي كردم كه مدت ها بود تمام شده بود اما من تك تك حس هام رو با او ياد گرفته بودم. تك تك دوستت دارم ها رو.
چه غمگین که كنار همه اينها يه چيز ديگه هم نشونم داد.. دروغ گفتن. دروغ گفتن به سبك خيلي راحت. اون عشق قديمي ديگه مال من نبود. نمی خواستم که باشه اما آخرش من مونده بودم و يه عالم حس رو هوا كه نمي دونم كجا بايد سوارشون كنم. خوشحالم که اين آقاي ترخون،حداقل قابل اعتماده. مي دونم كه به من دروغ نخواهد گفت.
اما من ..
بايد بيشتر فكر كنم یا شاید اصلا نباید فکر کنم..
**(حميد امجد)
هرگز اولین وبلاگی که خوندم رو فراموش نمی کنم. وبلاگ حسین درخشان (Hoder) که یه گوشه وبلاگش طرز تهیه یک وبلاگ رو شرح داده بود. حدودای پاییز 80 احتمالا. باور کردنی نیست که از اون موقع تا امروز این همه سال گذشته. بعضی اوقات فکر می کنم این همه سال دقیقا یعنی سالهای اوج جوانی من و دوستانم؟! ..
مممم... تو این وبلاگ خونی های اون زمان که همه چیز کلی فرق داشت و آدم هایی که می نوشتند محدود، در کشف هر نوشته احساس فوق العاده ای جریان داشت. چیزی که قبل از اون تجربه نکرده بودم. یاد قرارهای وبلاگی اون زمان به خیر! منی که تازه دانشجو شده بودم و مثلا می خواستم اولین تجربه های گردهمایی جوانانه رو داشته باشم، با چه جریاناتی از بابام اجازه می خواستم که برم! براش توضیح می دادم که وبلاگ چیه و من چه طوری تونستم از لابلای نوشته ها بفهمم که اینا آدم های خوبین و اینکه من حتما باید برم.. به چه سختی و داد و قالی راضیش کردم که برم. چه هیجانی که خاموش نمی شد حتی به قیمت ناراحت کردن بابا..
یه چیز جالب از آدم های وبلاگستان اون زمان ازدواج دوتاشون با هم بود. دوتا از بامزه ترینهاشون که البته فکر می کنم یکیشون آمریکا بود و به هرحال بعد از ازدواج مقیم اونجا شدن. واااااای ..یاد نوشته های عاشقانه پژمان خاکی (!!) نوشته هایی که برای دختری با روسری آبی نوشته می شد و آنچنان با شور و حرارت بود که من رو شیفته خودش کرده بود. چقدر دلم می خواست ببینمش.
بعد سالها، اینجا هم با خود ما بزرگ شده. اونقدر بزرگ که دیگه شاید سر و تهی هم نداره. حالا وبلاگ آدمایی رو می خونم که هم سن و سال خودم هستن و از زندگی های مشترک می نویسن یا روزشمار یک نی نی رو ورق می زنن
و ما با هم همراه می شیم. تا یکی بیاد اما کسی نره! زندگی، چقدر کوچک، چقدر بزرگ و چقدر هیجان انگیزه!
حالا من اینجا به خاطر همه اتفاق های این سال ها، حرف هایی دارم برای زدن که برای شنیده شدنش نیاز یه گوش هایی مجازی دارم. تا آزاد باشم برای یادآوری هر خاطره، برای گفتن هرچیز.
با این حال نمی تونم نترسم. میدونم که هر روز امکان داره همون کسی که نباید، اینجا رو کشف کنه. باشه.. اشکالی نداره. خوش اومدی. به این دل خانه کوچک که هر حرف ثواب و ناثوابی (!!)، هر احساس درست و نادرستی قبل از به دنیا اومدن به دنیای واقعی، اینجا مرور می شن. شاید که هیچ وقت به دنیا نیان. اما باید گفته بشن تا اون طرف، تو قسمت واقعی زندگی آدم بهتری باشم. اینی که تو می شناسیش.
چهارشنبه امتحان های ۳ جلسه ای کلاس فرانسه شروع میشه. و هنوز کلی چیز مونده برای خوندن.
برای امشب یه قرار شام سه نفره گذاشته بودیم. من و کسی که اینجا "ترخون" صداش می کنم و "تخم مرغ" یک دوست دلی خیلی صمیمی که با هم همکار هم شدیم. ترخون دوست خانوادگی تخم مرغ اینهاست و اصلا این آشنایی روزی که برای تولد تخم مرغ خونشون بودیم اتفاق افتاد. یک قصه کاملا معمولی. اما نه برای من.
قرار شام رو هم به خاطر فرانسه کنسل کردم.
می خوام راجع به ترخون و اتفاق های این روزها بنویسم. تا جایی که وقت باشه. تا بلند بلند فکر کنم. از آشنایی من و ترخون حدود ۳ ماه می گذره. من ۲۶ و اون ۲۸ ساله. من یک موجود عجیب و اون یک آدم موجه، حداقل در ظاهر..
و فقط خدا می دونه که من چقدر نگران و بی تصمیمم این وسط.
سرویس رفت. باید برم.
ساده، فقط مي نويسم.
امروز پر از حس هاي رنگي ام. باور كردنش براي خودم هم سخت است. آيا بالاخره آن لحظه اتفاق افتاده؟ لحظه اي كه نا اميدانه پي اش بودم و يا حتي دنبال نشانه اي كه اين، آن نيست، تا بي خيالش شوم!
قبل از تعطيلات تصميم گرفتم بنويسم. آنچنان از حس هاي عجيب و فكرهاي نا تمام پر و خالي مي شدم كه گفتم شاید این نوشتن راهي شود براي شايد رهايي
من اينجا ماهی ام.اما طعم و بوي ترخون را دوست دارم!
26 ساله ام. شايد در جوان ترين روزهاي زندگيم.. در تمام اين چند سال از وقتي كه وارد دانشگاه شدم و جوان شدم، تا امروز كه مي نويسم، هر روز جوانتر شده ام. نه که بي غم مانده باشم. نه. بزرگترين اتفاق زندگيم، در همين سال ها بود.
می نویسم. بعدا.امروز وقت كم بود.

