تبليغاتX
ماهی و ترخون

ساده، فقط مي نويسم.

امروز پر از حس هاي رنگي ام. باور كردنش براي خودم هم سخت است. آيا بالاخره آن لحظه اتفاق افتاده؟ لحظه اي كه نا اميدانه پي اش بودم و يا حتي دنبال نشانه اي كه اين، آن نيست، تا بي خيالش شوم!

قبل از تعطيلات تصميم گرفتم بنويسم. آنچنان از حس هاي عجيب و فكرهاي نا تمام پر و خالي مي شدم كه گفتم شاید این نوشتن راهي شود براي شايد رهايي

 

من اينجا ماهی ام.اما طعم و بوي ترخون را دوست دارم!

26 ساله ام. شايد در جوان ترين روزهاي زندگيم.. در تمام اين چند سال از وقتي كه وارد دانشگاه شدم و جوان شدم، تا امروز كه مي نويسم، هر روز جوانتر شده ام. نه که بي غم مانده باشم. نه. بزرگترين اتفاق زندگيم، در همين سال ها بود.

 

می نویسم. بعدا.امروز وقت كم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:15  توسط ماهی  |