امروز یک روز معمولی کاری بود. تا یه ربع دیگه باید خاموش کنم و بدوم تا به سرویس برسم. مامانم زنگ زده که از این ور بیا تا بریم روغن ماشین رو عوض کنیم. حوصله ندارمو خسته ام از اون ور هم دلم نمیاد.
چهارشنبه امتحان های ۳ جلسه ای کلاس فرانسه شروع میشه. و هنوز کلی چیز مونده برای خوندن.
برای امشب یه قرار شام سه نفره گذاشته بودیم. من و کسی که اینجا "ترخون" صداش می کنم و "تخم مرغ" یک دوست دلی خیلی صمیمی که با هم همکار هم شدیم. ترخون دوست خانوادگی تخم مرغ اینهاست و اصلا این آشنایی روزی که برای تولد تخم مرغ خونشون بودیم اتفاق افتاد. یک قصه کاملا معمولی. اما نه برای من.
قرار شام رو هم به خاطر فرانسه کنسل کردم.
می خوام راجع به ترخون و اتفاق های این روزها بنویسم. تا جایی که وقت باشه. تا بلند بلند فکر کنم. از آشنایی من و ترخون حدود ۳ ماه می گذره. من ۲۶ و اون ۲۸ ساله. من یک موجود عجیب و اون یک آدم موجه، حداقل در ظاهر..
و فقط خدا می دونه که من چقدر نگران و بی تصمیمم این وسط.
سرویس رفت. باید برم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:0  توسط ماهی
|
