وقتي حرف ترخون مياد وسط، حس هاي عجيب غريبي وجودم رو پر مي كنه. پنج شنبه دقيقا شد ۳ ماه از اولين روزي كه ما با هم بيرون رفتيم. از اولين روزي كه من بدون هيچ حسي كنارش راه رفتم و حرف زدم. از اين ور و اون ور تعريف كردم و بالا پايين پريدم. فقط چون خودم بودم. اما مي دونم كه تو چشمام حتي يك قطره از اون برقي كه بايد نبود. از اون روز به بعد، فقط آقاي ترخونه كه پا وايستاده و ميگه من ميدونم، همه چيز به خوبي پيش ميره، من كسي رو كه مي خوام پيدا كردم.. مهربونياش هم چيزي غير از اين نميگه.
گاهي اوقات، شنيدن يك آهنگ كافيه تا ته دلم بلرزه. ياد ماهي چند سال پيش بيفتم كه چقدر رها بود. جريان عشق مثل آب وجودم رو در بر مي گرفت و براي دوست داشتن نيازي به فكر كردن نداشتم. حالا دلم براي اون همه بي پروايي تنگ شده و آرزوي يه چيكه از اون همه احساس صادقانه رو دارم. دلم براي ترخون هم مي سوزه. شايد وقت خوبي براي به من رسيدن نبود.. وقتي كنارشم، تمام وجودم منقبض و به هم فشرده است.
تو يكي دو ماه اول تا تونستم ازش ايراد گرفتم، چرا آرومي من كه شلوغم پس ما با هم نمي سازيم.. ببين من چه خوب جزئيات رو تعريف مي كنم ولي تو نه، پس اينطوري كه نميشه، من حوصله ام سر ميره يه وقت! تا تونستم از درون خودمو خوردم با تمام بهانه گيري ها و مقايسه هايي كه بي نتيجه بود. با كسي مقايسه اش مي كردم كه مدت ها بود تمام شده بود اما من تك تك حس هام رو با او ياد گرفته بودم. تك تك دوستت دارم ها رو.
چه غمگین که كنار همه اينها يه چيز ديگه هم نشونم داد.. دروغ گفتن. دروغ گفتن به سبك خيلي راحت. اون عشق قديمي ديگه مال من نبود. نمی خواستم که باشه اما آخرش من مونده بودم و يه عالم حس رو هوا كه نمي دونم كجا بايد سوارشون كنم. خوشحالم که اين آقاي ترخون،حداقل قابل اعتماده. مي دونم كه به من دروغ نخواهد گفت.
اما من ..
بايد بيشتر فكر كنم یا شاید اصلا نباید فکر کنم..
**(حميد امجد)

