تبليغاتX
ماهی و ترخون

دیشب یک شب هیجانی بود. آقای ترخون چشماشو عمل کرده بود. من کنار مامانم نشسته بودیم توی آشپزخونه و حرف می زدیم. گفت: از ترخون چه خبر؟ گفتم: امروز چشماشو عمل کرده. گفت: دیدیش؟ گفتم: نه.. باید خونه باشه تا چند روز.. گفت: پس می خوای گل بگیر، بفرست براش دم خونشون، اون این همه برای تو مایه می گذاره..

از هیجان از جام پریدم! مامان، فکر فوق العاده ای بود! در باز می شه و یه دسته گل خیلی قشنگ می ره تو خونشون، از طرف ماهی.. ماهی که هنوز ندیدنش اما می گن که بسیار مشتاق دیدنش هستند.. زنگ زدم به پوپو که بیا مشورت. جیغ زد که: وای ماهی، عالیه..! گفتم میام دنبالت، میریم "بهرام" گل بخریم. ۲۰ دقیقه بعدش دم خونشون بودم. پرید تو ماشین که باباش اینو گفته و مامانش اونو گفته که چطوری پروژه با موفقیت به پایان برسه. داشتیم فکر می کردیم که چه آژانس مطمئنی پیدا کنیم، دم خونشون آژانس بگیریم یا از دم گل فروشی؟ اگه آژانسه آشنا می بود تو اون محل، شاید خیلی خوب نبود که دو تا دختر برن تو و گل بفرستن دم یه خونه .. خلاصه که گفتیم یه کاریش می کنیم!

ساعت ۹ شب، تو گل فروشی.. لابلای گل ها می چرخیدیم و کیف می کردیم. از گزینه رز رسیدیم به گل های قشنگی که اسمش رو هیچ وقت یاد نمی گیرم، اما فکر کنم آلسترومریا بود. سبد گل های بزرگی از همین گل داشت. من می خندیدم و به پوپو می گفتم: این دیگه خیلی سنگینه، اینو بفرستم معنیش تقریبا تو مایه های اینه که "بیا منو بگیر!" در نهایت صاحب یه دسته گل شدیم به همون بزرگی که فقط ۴ تومن برای تزئینش پول داده بودیم. به رنگ تونالیته های بنفش با روبان ساتن زرشکی، کلی برگ های هیجان انگیز استوایی و چوب های فرفری داشت که بهشون یه چیزای نقره ای بامزه وصل کرده بود. یه بغل گل بزرگ شده بود. یه بغل به اندازه بغل خودم. آقای گل اومد و دسته گل رو گذاشت عقب ماشین.

پوپو زنگ زد به برادر کوچکتر ترخون و گفت که الفی کجایی؟ همون نزدیکیا بود. گفت: ما میایم دنبالت که برسونیمت خونه. بچه یه کلام هم نپرسید که چه خبره و اینا. رسوندیمش دم خونه و یه قصه بافتیم که تو رسیدی دم در و دیدی اژانس دنبال زنگ می گرده. برق ها هم که رفته. گل رو تحویل گرفتی و بردی بالا. تا آخر عمرت هم این راز و نگه می داری!

پروژه با موفقیت تمام انجام شد و اهل خونه کلی ذوق کرده بودن. روی گل یه کارت ساده بود. "برای ترخون عزیز،ماهی، ۲۷ خردادماه ۸۷"

زنگ زد. می خندید و می گفت سورپریز فوق العاده ای بود. گفت تو فوق العاده ای، دوستت دارم. آخر شب مسج زد که یکی از قشنگ ترین شبهای زندگیمو بهم هدیه دادی..

شب برای مرمر تعریف کردم. می خندید و می گفت این بیچاره هم عادت نداره تو محبت کنی بهش.. تا حالا داشتی ترورش می کردی، دیگه امشب یهو سکته اش دادی! می خوای تو محبت نکن اصن! 

کلی دلم می خواست از عکس العمل مامانش بفهمم که چی گفته و چی کار کرده. تعریف نمی کنه اما! من هم هیچی نپرسیدم.

امروز پوپو دیر اومد سرکار. وقتی از آقای همکار گفت و همه نتایج خوبی که تا اینجا به دست اومده (!!) رو پا بند نبودم. این هم قصه ای جدا داره. اما هر چی که هست رابطه این دوتا با هم برای من پر از حس های داغه. پوپو فقط یه سوال پرسید: فکر می کنی این جریان برای من خیر باشه؟..

  

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:57  توسط ماهی  |