یادم می آید قدیم تر زیاد اهل حساب و کتاب دخل و خرج بودم.شاید نظم مالی برایم اهمیت داشت.تا با آن "کاسب" محترم آشنا شدم.برایم جالب بود که آن "کاسب" محترم اصلا حساب و کتاب دفتری نداشت.به دخلش(همان صندوقی که پول های مشتریان را درون آن می ریخت) بدون حساب دسترسی داشت و بدون دقت زیاد ، از آن خرج می کرد.پولها را بدون اینکه زیاد بشمارد درون دخل می ریخت و هنگام خرج ، بدون شمارش زیاد از آن بر می داشت.همیشه توکلش به خدا بود . اعتقاد داشت نباید زیاد پول دخل را شمارش کرد.این برکت خداست و وسواس زیاد در مقدار برکت الهی دهن کجی به دستگاه خداست.
آن کاسب محترم می گفت :" خدا به ما رزق می دهد.ما بنده اوییم و موظفیم به تلاش برای کسب روزی حلال.ما وظیفه مان تلاش در راه خداست و وظیفه او هم ارتزاق ما... و خدا هیچ گاه خلف وعده نمی کند..."و " خدا هیچ گاه خلف وعده نمی کند" اش همیشه در یادم است.
همسایگان اش هیچ شکایتی از او نداشتند.بخاطر اهل مزاح بودنش معروف بود به " شوخ الشیوخ!" .گاهی همسایگانش – که معمولا از اوضاع بد بازار زار می زدند – نزد او می آمدند و پول دستی قرض می کردند.آن کاسب محترم هم اگر داشت بدون دروغ پردازی و آسمان به ریسمان بافتن معمول بازار، می داد.صداقت او زبانزد بود.یعنی کسی از او دروغ نشنیده بود. برای خانواده اش هم بهترین زندگی فراهم کرده بود.زندگی ساده و توام با آرامش.
آن کاسب محترم نه بیمه تامین اجتماعی داشت نه حساب بانکی که خوب کار کند و بخواهد وام بانکی تپل بگیرد.... نه اتوموبیل آخرین مدلی که برق نگاه مردم را بگیرد.نه ویلای......
صبح هایش با زیارت عاشورا شروع میشد..نه برای توقع رزق بیشتر از خدا .بلکه بخاطر ارادت قلبی اش به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام).
برایم خیلی جالب بود که یک چنین آدمی را می دیدم که هنوز زنده است! آن هم با این همه مشکلات مالی و اقتصادی و اجتماعی و امنیتی و ...
خودش می گفت : " باید در معامله و کسب و کار دقیق بود و جدی.اما در دوستی رقیق بود و اهل تساهل.باید بر بندگان خدا آسان گرفت تا خدا هم به شما آسان بگیرد".بسیار اهل مستندسازی معاملات و مراودات مالی اش با سایرین بود.به معنای واقعی کلمه "الکاسب حبیب الله " بود.
یادم می آید یک بار از او پرسیدم: " آقای کاسب چرا پولدار نیستی؟ جوابم داد : کاسب پولدار نمی شود.کاسب اگر کاسب باشد غنی می شود از احتیاجات دنیوی.برکت تمام زندگی اش را پر می کند..."
و این را بخوبی در زندگی اش می دیدم...
او دوست خوبی برای خدا است... می دانم... تمام
اصولیه:
1) اگر کاسب دیدید ملتمسانه شاگردی اش را بکنید.چرا که "کاسب" هم مثل "انسان" کمیاب شده است!
2) در مورد موضوعی دیگر بنای نوشتن داشتم که سر از این داستان درآوردم.
3) این کاسب محترم زنده است.نفس می کشد.میان سال است و اکنون داماد هم دارد.او مجاور امام هشتم است...
مرضیه: بابایی خوش بحالت دوستای مهربون داری! مثلا عمو سایبری... عمو دامرودی... عمو بارونی!
من : کی؟ این آخریه رو چی گفتی؟![]()
مرضیه :
عمو بارونی!
راضیه : خنگول جان ! عمو باروئـــــــــی نه بارونی. آبرومونو بردی.
مرضیه : حالا عمو بارونی از کجا می دونست ما کتاب دوست داریم برامون هدیه خریده بود بابایی؟
راضیه : ای خدا.مرضیه چرا منو اذیت می کنی؟ عمو باروعــــی!
من : چون من به ایشون گفته بودم شما می تونین بخونین و بنویسین.برای همین هم ایشون بهترین هدیه رو براتون گرفتن.
راضیه: من که خیلی کتابای جدیدو دوست دارم.کاش خانم عمو باروئی هم نون رضوی دوست داشت منم براشون نون رضوی می خریدم با هم می خوردیم!![]()
مرضیه: بابایی این راضیه همه جا شکموبازی در میاره.اینو دیگه نبریم پیش دوستاتون...باشه؟![]()
راضیه : مرضیه پاشم کبودت کنم؟![]()
من : دعوا کنین هیچ کدومتونو نمیبرم دیگه...
پی نوشت:
گاهی هدیه هایی که می دهیم ماندگارترین می شوند وقتی که سلایق و علایق آن شخص را خوب بشناسیم!
همه بچه ها حس قوی در شناخت افراد دارند.انگار چشم برزخی دارند...
راضیتین از عمو باروئی(بارونی!) و همسر محترم شون بسیار تشکر کردن.اینو خودشون تاکید کردن که اینجا بنویسم.