قرار بود تا برخی از همکارانم - که افتخار دارند بنده مدیرشان باشم!- گزارشی را ارائه کنند که این گزارش، سرنوشت مجموعه تحت امرشان را در تمام امور اعم از برنامه ریزی،بودجه ، نظارت و اجرای امور تحت تاثیر خود قرار می داد.

بدیهی بود که همکاران گرامی باید تمام همت و هنر خود را برای تنظیم بهترین گزارش بکار می بستند تا اوضاع سازمانی شان را به درستی و با بهترین زبان به بالادست ارائه کنند.

روز موعود فرا رسید و برخی از گزارشات که هنرمندانه و بسیار جامع و کامل تنظیم شده بود بدستم رسید. اما در بین همکاران کسانی هم بودند که گزارش را ارائه نکردند.علت را که جویا شدم یا گزارش نویسی و تکنیک های آن را بلد نبودند، یا چیزی برای گزارش کردن نداشته بودند.!اما از طرفی هم باید سیاه قلمی ارائه می کردند تا مبادا حیثیت شغلی شان – که در حد مدیران میانی و بعضا استانی هستند – زیر سوال برود.

برای همین دست به لابی زده و به " بداخلاقی ارتباطی " روی آورده بودند. نوعی دست و پا زدن ( یا تلاش مذبوحانه) برای توجیه اینکه " چرا گزارش ارائه نکرده اند" تا مگر ارزش سازمانی خود را در همان حد نگهدارند.

احساس کردم بعضی هایشان مجبور به گفتن دروغ هایی می شوند که اصلا پسندیده نیست.چرا که چهره ای غیرواقعی از خود و بدنه اجرایی شان منعکس کرده اند.این را هم عرض کنم که بنده از مجاری دیگر در جریان کلیه امور سازمانی شان بودم.برای همین هم می دانستم مدیرانم چه حالی دارند واحوالشان چطور است!

با خودم علت این معضل را کنکاش کردم.با برخی دوستان باتجربه ترم نیز مشورت کردم.شاید تاکید بیش از حد من بر نظم در ارسال گزارش و ملاک قرار دادن آن برای ارزیابی عملکرد آنان و تاکید موکد بر اینکه " همه چیز و این گزارش " و تاثیر این مهم بر تمامی فرایندهای سازمانی و ... از مهمترین دلایلی بود که بی اطلاعی، نگرانی از تخریب چهره و دانش کم همکارانم – که همه گی از نخبگان رشته خود هستند - موجب شده بود تا واقعیت از زبان آنان شنیده نشود.

به عبارت دیگر  بنده – بعنوان رهبر این گروه - با این شیوه مدیریت  به نوعی آنان را مجبور به دروغ گویی یا بداخلاقی در ارتباطات سازمانی کرده بودم.

این تجربه ای شد برای اینکه بیشتر به ارزش روح انسانی در سازمان توجه کنم و برای آموزش آنان قدمی بردارم و نیز هیچگاه بدون در نظر گرفتن حال مخاطب ، نسبت به تجویز نسخه سازمانی برای آنان نکنم.نکند که باعث دروغ گویی آنان در توضیح و تشریح فرایندهای سازمانی و در نهایت تضییع حق الناس شوم.

 

+ مطلب مرتبط با موضوع (http://tarkhoon.blogfa.com/post-270.aspx)

 

 

بعد نوشت:

گاهی فکر می کنم زیاد به خودم سخت می گیرم.سخت گیری که بیشتر لذت بخش است تا جانکاه.

کاش هر کسی در هر کاری که بود به خودش سخت گیر بود نه به دیگران.

بعد از سالها یکی از بهترین دوستان دوران دبیرستانم را پیدا کردم.چقدر شیرین است...

با معذرت از دوستانی که بنده را به چالش معرفی کتاب دعوت کرده بودند... در پست بعدی حتما از خجالت شان در خواهم آمد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

وقتی پای صحبت از شما به میان می آید زبان هرچقدر هم که استاد سخن باشد ، باز به تپق می افتد و یارای همنوایی با مدح شما نیست.

دنیای ادب را که می نگاهم ، ردپای عرض ارادت چاکران بیشماری را می بینم که بی پرده و کم تعارف ، از شما و خوبی هایتان می گویند.از مهربانی های تان.از لبخند مهری که بر چهره یکان یکان دوست داران تان ارزانی دارید.

وقتی این بیت شعر نغز آن شیرپاک خورده که : " صبح علی الطلوع گدا از حرم گذشت/نزدیک ظهر بود که عالیجناب شد "  را برای هزار و چندمین بار مرور می کنم ، به ناگاه یاد مهربانی های بی حد شما در مورد من حقیر و کمتر از هیچ می افتم.

همین منی که کم مانده ام به سقف و ادعایم، گوش تمام جنبندگان اطرافم را کر کرده است.

آقای خوبم ! می دانم که می دانید که به علت کوتاهی و تنبلی مان ، زیاد آبرویتان را برده ایم.به مدد پر رویی مان زیاد از حد، شما را واسطه قرار داده ایم.بیشتر از قد و قواره مان شما را در تنگنای غیرتی- اخلاقی قرار داده ایم.همان موضوع در و دیوار را می گویم...

آقای مهربان ! من و خانواده ام خودمان و هرچه داریم را مدیون مهربانی شما هستیم و آنقدر حالمان از خودمان بد است که نه معرفتش را داریم نه جرات خطاب کردن شما را...

آنقدر گفتیم و بد قول بودیم که دیگر پای مان یارای قدم به سمت شما را ندارد.اما آقای خوبم...

امید من به دعای خیری است که در حق دوست دارانتان می کنید و با همه ی بدبختی و بدقولی و بد رفتاری مان ، اما باز شمایید که مهربانترینید.مهربانتر از خودمان حتی.

یادم می آید آن روزی را که قصد کردم از باب الجواد قدم به حرمتان بگذارم و زیر لب این شعر را زمزمه می کردم که : " باب الجواد راه ورودی به قلب تو است / حاجت رواست هر که از این راه می رود "  و آن پیرمرد بانمک شیرازی که همنوا با من می خواند : " کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد / گدای کوی رضا شو که این امام رئوف... " و من هم با صدای خسته ام با او همصدا شدم که : " به سینه احدی دست رد نخواهد زد..."

ای امام عزیز نمی خواهم تو را قسم بدهم به چیزی که دلت را می لرزاند .اما به شما التماس می کنم سفارش ما بدها را نزد بزرگ معبود هستی بخش بفرما که در این وانفسای دنیا ،  ما و خانواده ما را از گزند شیاطین محفوظ بدارد و به سلامت به عاقبت کار رساند.

همین!

 

 

میلادیه:

یکی از دوستان تلفن کرد و خبر داد دیشب خوابی دیده که من و او با خودروی لوکسی – که اسمش را نگویم بهتر است!! – مسافر کربلا بوده ایم... رویایش هم شرین است.

سالروز میلاد مسعود و فرخنده سلطان سریر ارتضی حضرت امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را به همه ی همه ی انسان های شیفته تبریک و تهنیت عرض می کنم.

یادش بخیر... پارسال برایشان دلنوشته تقدیم کردیم و امضا دادیم و شاد بودیم و ... امسال هیچ!

" می نگاهم" شکلی جدید از بیان فعل بود که جدیدا اختراعش کرده ایم... کپی رایتش آزاد!

همین!

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

مرضیه: باباجون! چرا مامان ما رو مجبور می کنه تو کارای خونه بهش کمک کنیم؟

من : شما باید خودتون پیش قدم بشین تو کارا به مامان کمک کنین.نه اینکه مجبورتون کنن!

مرضیه: خوب بله! ولی وقتایی مامان کمک می خواد که من حوصله ندارم یا کار مهمتری دارم! اصلا برای چی باید کار کنیم تو خونه؟

من: ببین دخترم فردا که بزرگ شدی و روم به دیوار ازدواج کردی باید بلد باشی خانه داری کنی.وگرنه باید هر وعده غذای سوخته و ته گرفته بدی بنده خدا بخوره و تو خونه هم از کثیفی انواع جک جانور رژه برن!!

مرضیه: بعد از اینکه دکتر شدم دیگه؟

من : بله ... خانم دکتر بشی ولی بلد نباشی غذا بپزی خوبه آیا؟

مرضیه  : اینکه کاری نداره...خوب میرم مجله آشپزی می خرم از روش غذاهای خوشمزه درست می کنم.چرا از الان آشپزی کنم دستم بسوزه خدای نکرده!

من  : عجب... ! اگه آقاتون یه غذایی از شما خواست که جدید بود و دستور پختش تو مجله آشپزی نبود چی؟

مرضیه: به مامان میگم برام درست کنه بعد به آقامون میگفتم خودم درست کردم!

راضیه در حالی که در آشپزخانه مشغول آب کشیدن ظروف غذاست داد می زند:

بابایی ! این مرضیه هم دروغ میگه به آقاشون هم الان داره الکی سوال می کنه وقت تلف کنه نیاد به من کمک کنه!.... باشه مرضیه خانم من میدونم و تو!!!

من: در عوض شما خونه داری یاد میگیری مرضیه نه.

 

راضیه( با تغییر 180 درجه ای موضع دیپلماتیک خودش):  نمیخوام! خوب منم میرم به مامان میگم برام غذای خوشمزه درست کنه منم کارتونمو ببینم! مرضیه متشکرم از این پیشنهادی که دادی!

من :  واقعن که...!! آدم نمی دونه با ائتلاف شما دوتا چیکار کنه...

راضیه: ائتلاف یعنی چی بابایی؟...

 

 

 

پی نوشت:

- یکی از دوستان مجرد مون پیامک داده بهم: یه دختر فوق لیسانس به بالا با چهره فتو ژنیک نه خیلی ضایع و تک دخترشاغل بخش خصوصی با درآمد بالا ترجیحا وضع مالی ابوی محترم خوب سراغ ندارید برای نامزدی و ازدواج؟؟؟

- این برای چندمین باره که میگم : " به جهنم"... چیکار کنم از سرم بیفته؟

- مشهد بودم.جاتون خالی... بسیار لذت بخشه وقتی یک روزه قراره بری زیارت!

حجم بالای برنامه ها و لذت زیارت...

 

 

+ نوشته شده در  سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  |