فرصت را غنیمت شمردیم و به مدت چند روز ، بار سفر را به مقصد"لب دریا" بستیم.هنوز چند کیلومتری را نگذرانده بودیم که گروهی از دخترکان و پسرکان جوان و خندان را دیدیم که به اصطلاح " زده اند بغل" و بصورت کاملا حرفه ای و به کمک سیستم های صوتی خودروهایشان در حال رقص و آواز هستند .

وقتی نزدیک تر شدیم دیدیم تمامی گروه با اعتماد به نفس زایدالوصفی در حال قر کمر و لرزاندن سینه هایشان البته با چاشنی جفتک هستند چنان که آن چهارپای معروف و مظلوم در میان علفزار نمی کند!

این شاید چندمین صحنه از جریان ضد فرهنگی مد شده ای بود که بدون نگرانی به تماشای آن نشستیم و از همه مهمتر چشمان خیره و متعجب و پر از سوال راضیتین که مدام می پرسیدند: مامان بابای اینا کجان؟

با اینکه ادعایی در رعایت ارزشها ندارم اما در گذران مسیر نگران هنجار شکنی های چند باره برخی هموطنانم بودم. هنجار شکنانی که هیچ ارزشی غیر از خوشی و عیاشی و خودبینی و خودخواهی، مفهوم دیگری در فکر روشن شان نمی گذرانند.نگران باورهای فرزندانم بودم که مدتها از حیا و عفت زنانه برایشان گفته بودیم و خوب و بد را برایشان متمایز ساخته بودیم.ارزشهایی که متاسفانه این روزها به یک تابو برای دخترکان پاک سرزمین مان بدل شده است.

نگران آن لوح پاکی بودیم که خطر ابتلا به تناقض – که اصلی ترین تهدید برای نسل نوجوان ماست – در کمین اش بود.

به این فکر میکردم که چرا برخی از هم وطنانم که  مبتلایند به خود باختگی فرهنگی ، باید طبیعت خدا را ملک شخصی عمه جان شان بدانند و بی هیچ محدودیتی به عیاشی و خوشگذرانی بپردازند و فردا باز نعره هایشان به آسمان رود که : "ما آزادی نداریم!"

خیلی دلم می خواهد بدانم این عده در فکرشان چه می گذرد که اینچنین بی محابا به عرض اندام و خودنمایی آن هم به شیوه ای مشمئز کننده می پردازند و بعد از این عرضه ، به آروغ زدن قهوه هایی که در دود سیگار می خورند مشغول می شوند.

بعد از برگشت از سفر با دوست روانشناسم پیرامون این موضوع صحبت کردم.ایشان معتقد بود هیچ دلیلی ندارد غیر از این که " این بندگان خدا عقده هایی دارند که از کودکی گریبانگیرشان بوده و هیچ راه نجاتی برای تخلیه آن نداشته اند.اینان در خانواده هایشان با مشکل عدم توجه و بروز عاطفه دست به گریبانند و بهترین محل برای عرض اندام ، مکان هایی است که بصورت قراردادی محل خودنمایی و برون افکنی است.محل هایی که اینچنین حرکاتی در آن ارزش محسوب می شود"

این صحبت دوستم دو نکته را برایم روشن کرد.

اول اینکه این بندگان خدا کمی تا قسمتی بیمار هستند و نیازمند درمان قطعی و نکته اصلی و مهم تر اینکه " چه عاملی باعث شده است که این عزیزکان فقط در جاده های شمالی کشور که معمولا پلیس در آن حضور ندارد قرارداد داشته باشند و صرفا در همان محل ها با دیدن علف سبزبه وجد آیند و به جفتک زدن بپردازند؟ این قرارداد را چه کسی در ذهن این طفلک ها ثبت کرده است؟ "

 چند روزی مهمان طبیعت بودیم و بسیار خوش گذشت.خوشی بدون جفتک پراندن و هتک حریم مردم ... در طول این خوش گذرانی به این موضوع فکر میکردم که : "چه خوب بود اگر برخی هم وطنانم عقده هایشان را با دیگر مردمی که در لذت بردن از طبیعت سهم دارند به اشتراک نمی گذاشتند.تا همه از این نقش و نگار زیبای الهی و طبیعت باشکوه لذت می بردیم"

 

 

 

تاخیر نوشت:

* پیامک داده: (( توصیه اخلاقی به خبرنگاران و اصحاب رسانه به مناسبت روز خبرنگار: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید! ))

* این چند روز تعطیلاتی که گذشت همه رفتن شمال و ما از اون روز داریم هر روز عکس های شمال شون رو پلاس می زنیم!

* امیدوارم مواظب عقده هایمان و جاهایی که قراردادی در آنجا عقده هایمان را به اشتراک می گذاریم باشیم!

* جان مادرتان جوانان را دریابید.همه بد نیستند.آن عده کمی هم که خوبند به پای این عقده ای های بیچاره می سوزند... جان مادرتان.

* اگر در کلام بی ادبی شد عذرخواهی می کنم...حلال بفرمایید جان مادرتان!

 

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  | 

چند روز دیگر عید است.

عید رهایی از دام دشمن و دشمنان ات.

نمی دانم امسال با چه رویی عید بگیریم در حالی که شما را فقط به حد خوشبو کردن دهان مان صدا زده ایم؟

اصلا می شود در این همه آتش و خون و دود و فریاد مظلوم عید داشت؟

عید بی شما چه صفایی دارد آقا؟

راستش را بخواهید هر روز که به فردا نزدیک می شود ، دلم بیشتر به حال خودم می سوزد.

یادم می آید آن سخن گوهربارتان را که : "به شیعیانم بگو کاری کنند که خیالم از آنان راحت باشد"

و من که هر چه کردم همان بود که موجبات دلواپسی تان را فراهم آورم.

و با این همه گستاخی باز هم بانگ برآوردم : خدایا فرج مهدی فاطمه را زودتر میسر فرما.

شما را به جان پدران بزرگوارتان قسم می دهیم برایمان دعا کنید که حالمان خوب شود و چشمان مان باز تا لااقل کمی از شما را بشناسیم.

همین!

 

 

عیدواره:

کاش کمی هم به فکر بقیه بودیم.

شکرانه بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است

بقول بنده خدا: ماهتون عسل... طاعاتتون قبول

 

+ نوشته شده در  چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت   توسط مهدی  |