32

چند صباحی است جمعی جمع شده اند و جمعیت شان را نامیده اند کوچه پس کوچه های کاغذی.حالا چرا... خدا می داند! از شما چه پنهون به ما هم نگفته اند! اما مجالی شد تا دوباره به کند و کاو – و نه فقط غر غر کردن – در مورد اون بپردازیم.یادم میاد اولین باری که قرار بود کوچه نشین این جماعت بشم ، سوالی تو ذهنم بود که این جماعت میخواد چی بگه؟حرف حسابش چیه؟ خوب کار برام جالب بود.دو هفته چار نفر دور هم جمع میشن و در مورد یک موضوع قلم می زنند.شاید سبک نویی در حوزه وبلاگ نویسی فرهنگی بود.... خوب... با بعضی اعضایش صحبت کردیم..با اینکه هنوز برایم هدف مشخص نبود اما نویسنده کوچه ها شدیم.به همین سادگی.

امروز شاید بیش از یک سال است که هنوز نمی دانم هدف کوچه ها چیست؟ می نویسیم که چه بشود؟ نه هدف اقتصادی نه سیاسی نه فرهنگی...گاهی برق می گیرتمان که : مرامنامه و آیین نامه و چنین و چنان... اما تاریخ مصرفش فردای همان روز است.روز از نو روزی از نو...

البته فعالیت هایمان به این ختم نشد.چند ویژه نامه.چند حرکت انقلابی بدون استمرار دیگر و ... آخرش همین یک جمعه در میان.حقیقت امر این که همه ما "کم کار" می زنیم.تنبل شدیم آیا؟دوماد شدیم؟ نمی دانم...شایدم عروس شده باشیم و فرصت "آقا داری" وقت از کف مان بریده!اما اینها همه بهانه ای است برای نه کار نکردن.بلکه هدف مشخص نیست.وقتی هدف نبود برنامه ریزی غیر ممکن است.وقتی برنامه نداشتی کاری از پیش نخواهی برد.وقتی کاری از پیش نبردی پس وجودت را چه فایده است؟ همان نباشی بهتر!

به این فکر می کردم که چرا بعضی های می آیند و بعد از مدتی – که معمولا همراه با خون جگر خوردن است – عطایش را به لقایش می بخشند و ندای آزادیبخش "مهرم حلال و جونم آزاد" سر می دهند؟ چرا بعضی ها هم با اینکه می دانم حالشان از حال کوچه ها خوب نیست، اما منظم و سر وقت برای کوچه ها قلم می زنند؟مگر اینکه یا عروسی باشند یا داماد از دوستانشان باشد!(مدیونین فک کنین منظورم خودم بودا...)

اما نظر بنده – بعنوان تپل ترین و کوچکترین(از حیث ورزشکاری)عضو این سرا- این است که باید درهای ورودی کوچه ها را به روی اندیشه های ناب اعضایش باز نمود.این که تولید فکر در انحصار شورای مرکزی باشد نوعی استبداد فرهنگی را به بار می آورد.استبداد فرهنگی خشن نیست! اتفاقا خیلی هم شیرینه.اینکه هرچه شما می گویی همان باشد خیلی لذتبخش است.شاید همین لحظه خیلی سگرمه هایشان را در هم ببندند که : ای فلان فلان شده! ما کی درهای رحمت کوچه ها را به روی اندیشه ها بستیم؟ اندیشه ها خودشان سرگرم "یللی تللی" خود هستند.به ما چه خووووو! (خوب راست می گویند طفلکی ها. شما که داعیه آزادی دارید آیا کاری هم کرده اید؟)

و نکته کوچکی که این وسط ول می گردد این است که اگر درهای ورودی را "چارطاق" باز کرد ، شاید بی نظمی و تضارب شدید در اندیشه ها بوجود بیاید که این خود موجب به بیراهه رفتن این جماعت است.شاید ما وبلاگ نویسان ایرانی قدرت هضم این تضارب شدید را نداشته باشیم و "کل امورنا " به " زدم، زدی، دعوا شد " ختم شود!

اما این روزها خیلی طلبه یک حرکت نه پر سروصدا، بلکه آرام و استوار هستم.از قبلا هم به دوستان عزیز عرضیده بودم که : "یک ده آباد به از صد شهر خراب"... ما همین ده یک جمعه در میان مان را آباد کنیم به است از صدهزار نشریه و ویجه نامه و مانند آن.گرچه همه شان خوب و شایسته است.اما بقول آ سید مصطفی مون :  گاماس گاماس!!!(یکی بگه گاماس گاماس رو این پسر از کجا آورده؟)

حقیقتا بقیه کارهامون بسیار منظم شده.با اینکه همه سر تو لاک خودشون دارن و فقط دو  سه نفری – بلکم کمتر – دارن خوب فعالیت می کنن.

آی شورای مرکزی که بیش از نیمی تان یا گرفتارید یا دوست دارید گرفتار باشید. جون "یوسف" که معلوم نیس کجاس و داره چیکار می کنه بیایین یه هم اندیشی بزاریم اسمشم بزاریم " یادواره وداع خاموش یوسف" و توش در مورد به انجام رسوندن یک کار ( فقط یک کار) تصمیم بگیریم.همین نشونه – که خارجکیا بش میگن لوگو- کوچه ها (پست های یک هفته در میان)رو خوب زنده کنیم.طوری که برای بقای ما همین یک کار کفایت کنه... بقیه "زلم زیمبو ها"مونم پیش کش خودمان!... ها؟ نظرتون چیه؟(اگه رئیس جان باز نیاد دعوامون کنه که : چرا بی هماهنگی ملتو می شورونی؟!!)

پس قوربونش بیایید همین امروز فکرهای یخ بسته مان را بکار بیندازیم و در مورد یک جمعه در میان هایمان خوب برنامه ریزی کنیم...(ببینم چند نفر از یخبندان اول نجات پیدا میکنند!!)... آستین ها – و اگر اسلام اجازه تان می دهد پاچه ها – یتان را بالا بزنید... ها باریک الله... بسم الله بگو...

 *********

 همین موضوع را در کوچه های بغلی  بخوانید...

پی نوشت :  بعد این همه روضه خوندن ،پی نوشت نوشتنمونم نوبره والا.

سبک واره : در این پست سبک جدیدی آمیخته از قلم رسمی و واژه وار(محاوره ای) را امتحان کردم.نظرتون چیه؟

یادواره نوشت : چون می دانم جنبه شوخی دارد سربسرش گذاشتم!کجایی پسرجان؟

ترنسلیشین نوشت : چند کلمه ناب آوردم از چهار گوشه کشورمان.معنی کردنش با خودتان!

 

بقیه اش باشد برای پست بعد!

 

 

+ نوشته شده در  هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط مهدی  |