سلام خودم!

امروز بعد از مدتها یاد گذشته کردم.گذشته ای نه چندان دور.یاد حرفهای دل.یاد دوستان جان.

هعییی... یادش بخیر انگار همین دیروز بود.جماعت بچه های با انرژی که اکثرا حرفی برای گفتن داشتند. درد داشتند...

یکی شان هنرمند بود.آن دیگری مهندس.یکی شان دلخور بود از دوران و دیگری امیدوار. چه روزهای خوبی بود.همه درگیر واژه فرهنگ بودند.همه زبان مشترک شان خوب کار میکرد.کسی نیش زدن بلد نبود. اینجا دوستان خوبی داشتم که با اکثرشان هنوز هم ارتباط دارم... سجاد... محمد....همسرش... آن یکی محمد... همسرش...

نمیدانم چه شد که ننوشتم...باور کن.اما می دانم در این مدت حرف هایم را با خودم زمزمه کردم و دیگر هیچ. بعد از آن همه شلوغی و بحث و نظریه های مختلف ، امروز مثل کسی که بعد از مدتها می خواهد خانه قدیمی اش را خانه تکانی کند اینجا آمدم. چقدر برایم غریبه بود فضای این کلبه الکترونیکی ... چقدر غریبه! یادم نرود از لطف بی پایان میزبان بی عرضه ام "بلاگفا" ی فلان فلان شده هم تشکر کنم که که هر چه حرف بین من و آنها بود خیلی شیک و مجلسی به فنا داد.حتی ( حتا) چند بار هم کلید خانه ام را گم کرد پدر آمرزیده که با توسل به چهارده معصوم پیدایش کردم...

آه چقدر دلم برای اینجا تنگ شده است...( شایدم تنگ بود!)

 

 

پی نوشت : یکی از دوستان عزیزم باعث شد امروز اینجا چند خطی بنویسم... از او متشکرم.گرچه ممکن است کسی اینجا را به این زودی ها نخواند. شب بخیر!

+ نوشته شده در  نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت   توسط مهدی  |